تبلیغات
شهادت عزت ابدى است - مطالب اسفند 1390
 
شهادت عزت ابدى است

شهید رمضانعلی عامل:                      

شهید رمضانعلی عامل ماه مبارک رمضان ۱۳۴۰ ، در محله «عامل» مشهد متولد شد، دوران دبستان تا دبیرستان را بیشتر در مسجد می گذراند؛ همین حضور او در مسجد و آشنایی اش با اندیشه های انقلابی امام خمینی(ره)، او را در مسیر آرمان های امام قرار داد.

شروع دوران مبارزه اسلامی و انقلابی ملت مسلمان ایران در سال ۱۳۵۶، فصل تازه ای درزندگی این شهید بزرگوار گشود. قبل از پیروزی انقلاب، به دلیل فعالیت های چشمگیرش، چندین بار تحت تعقیب ماموران رژیم پهلوی قرار گرفت و هر بار، با هوشیاری از دست آنان گریخت.

او پس از پیروزی انقلاب، به عضویت سپاه درآمد و سال ۵۹ به عنوان محافظ بیت امام(ره)، به جماران اعزام و از نزدیک با زندگی و شخصیت رهبر کبیر انقلاب اسلامی  آشنا شد.

با شروع جنگ تحمیلی از اولین کسانی بود که همراه فرمانده شهیدش بابامحمد رستمی، به جبهه اعزام و در جبهه ا...اکبر به عنوان تک تیرانداز و خدمه نفربر مشغول خدمت شد.

شهید عامل سال ۱۳۶۰ در مناطقی چون بستان، چزابه و دب حردان، به عنوان فرمانده گردان، مشغول انجام وظیفه و در همین دوران در ایستگاه حسینیه، از ناحیه پا مجروح شد.

در عملیات مسلم بن عقیل سال ۱۳۶۱ نه تنها فرماندهی گردان را به عهده داشت، بلکه آب و غذا و مهمات را بر دوش خود می گذاشت و به خط اول می برد. در همان عملیات نیز به سختی مجروح شد و ترکش به دست و ریه او اصابت کرد. پس از انتقال به مشهد در بیمارستان قائم(عج) بستری شد و مورد عمل جراحی قرار گرفت. پیش از بهبودی دوباره به جبهه بازگشت و به عنوان جانشین تیپ امام صادق(ع)، عملیات والفجر مقدماتی، والفجر یک و ۲ را هدایت کرد.

در عملیات خیبر در جایگاه فرمانده تیپ امام صادق(ع)، رشادت های زیادی از خود نشان داد. پس از عبور دادن نیروهای تحت فرماندهی اش از هورالهویزه و تصرف پاسگاه ها و جاده های مواصلاتی عراق، سرانجام ۵ اسفند ماه سال ۶۲، از ناحیه سر مجروح و به فیض عظیم شهادت نائل شد.

در بخشی از وصیت نامه این شهید بزرگوار آمده است: «شکر و سپاس بی کران خدای متعال و آفریننده دو جهان را که به تقدیر خویش، ما را در زمره آفرینندگان خود قرار داد... در جبهه های نور علیه ظلمت که معراج انسان های مخلص، مومن و ایثارگر است و کلاس و درس و مدرسه ای برای عشق به خدا و اسلام به شمار می آید، توفیق حضور یافتم و از نزدیک شاهد رشادت ها، جانبازی ها، ایثارگری ها و از خودگذشتگی های جوانان کم نظیر بودم. در جوار آن ها الفبای عشق به خدا را آموختم و از معاشرت و همنشینی با رزمندگان بسیجی، پاسدار و فرماندهان سیراب گشتم

محبوبیتش مثال زدنی بود

هادی مجردی که از همرزمان شهید عامل بود، او را فردی شجاع توصیف می کند و از محبوبیت اش بین رزمندگان سخن می گوید: «ترس در دلش راه نداشت و همیشه پیشتاز بود. شهید عامل آن چنان متواضع و برادرانه با نیروها رفتار می کرد که همه، حتی آن هایی که فقط چند روز با او کار کرده بودند، به شدت به او علاقه مند می شدند. او همواره پیگیر کارهای مربوط به جنگ و جبهه بود و روش جالبی برای جذب نیرو و سازماندهی آن ها به کار می گرفت... خودش به استقبال نیروها در ایستگاه های بین راه (مثلا اندیمشک) می رفت و سوار قطار می شد. نیروها را همان جا شناسایی و دعوت به کار می کرد. وقتی نیروها وارد منطقه می شدند بعضی ها می گفتند ما می خواهیم با آقای عامل کار کنیم. همه تعجب می کردند که این نیروهای تازه وارد از کجا او را می شناسند».

مجردی در بیان یکی دیگر از خاطراتش با شهید عامل می گوید: در حال آماده سازی تانک های زرهی در منطقه «فکه» بودیم. شنیدم قرار است قبل از شروع عملیات والفجر مقدماتی، تعدادی از نیروها برای شناسایی عازم خط شوند. من نیز رفتم تا همراه چهار، پنج نفر از بچه ها سوار خودرو شوم. به محض این که خواستم مثل دیگران سوار خودرو شوم، شهید عامل مانع شد و با لحنی خشن گفت: «کجا؟» گفتم:« هیچی، من هم می خواهم بیایم شناسایی» خیلی جدی گفت: «نه! برگرد، چه کسی به شما گفته بروی شناسایی؟ اصلا بگو ببینم برگه گرفتی؟ من که نمی توانم همین جوری بدون برگه شما را با خودم ببرم شناسایی» با جبروتی که شهید عامل داشت، حتی برای یک لحظه هم به ذهنم خطور نکرد که شاید با من شوخی می کند. از طرفی جدای از مسئله رفاقت دیرینه ای که با هم داشتیم، به عنوان مسئول زرهی لشکر پنج نصر، انتظار چنین برخوردی از او نداشتم. رنجیده خاطر به طرف ستاد و نزد شهید فرومندی رفتم. وقتی جریان را برایش تعریف کردم گفت: «یعنی تو هنوز عامل را نشناختی؟ با تو شوخی کرده است. از کی تا حالا برای رفتن برگه صادر می شود؟ برو شاید هنوز نرفته باشد.» وقتی برگشتم خودرو رفته بود و نتوانستم همراه دیگران برای شناسایی عازم شوم. همان شب شهید عامل نزد من آمد و گفت: «بگو ببینم خوب حالت جا آمد؟» من تازه فهمیدم به همین راحتی نمی شود او را شناخت.

اذان صبح تا نماز شهادت...

هادی سعادتی که از دیگر هم رزمان این شهید بزرگوار است، خاطره ای از مجروح شدن شهید عامل نقل می کند: «عامل به شدت مجروح و به علت اصابت ترکش نزدیک ریه اش، صدایش قطع شده بود. اما بعد از مدت کوتاهی دوباره به جبهه بازگشت...» وقتی عامل را در منطقه دیدم گفتم: «با این وضعیت اگر بخواهی نیروهایت را صدا کنی که نمی توانی» او با همان صدای ضعیف اش پاسخ داد: «آن قدر اذان می گویم که صدایم باز شود.» یادم هست هنگام اذان سعی می کرد اذان بگوید. بعد از مدتی نیز صدایش بهتر شد... و او از اذان تا نماز شهادت رفت

سعادتی به یکی از خاطرات عجیب اش با شهید عامل هم اشاره می کند: «یکی از روزهایی که همراه شهید عامل در منطقه عملیاتی «بیت المقدس» خرمشهر بودیم، چنان مشغول رسیدگی به فعالیت های پشتیبانی شد که واقعا خودش را فراموش کرده بود. ناگهان دیدم همان طور که برای پی گیری امور از این طرف گردان به آن طرف می رفت، از فرط خستگی بی هوش شد و بر زمین افتاد. وقتی کمی حالش بهتر شد، گفتم: «بهتر نیست یک سرم به شما وصل کنند؟» گفت: «نه، لازم نیست، طوری نشده. فقط کمی خونم رقیق شده که آن هم با یک لیوان دوغ خوب می شود.» هر چه اصرار کردم قبول نکرد. حتی نپذیرفت ادامه کارش را پشت خط مقدم داشته باشد!

از ناراحتی جرأت حرف زدن نداشتیم!

مهدی خویشاوندی یکی دیگر از هم رزمان شهید عامل، خاطره ای از منطقه عملیاتی چزابه را برای ما نقل می کند: «در منطقه عملیاتی «چزابه» بودیم و از موقعیت عملیاتی قاسم، به موقعیت عملیاتی مهدی آمدیم. همراه مان یک رزمنده روحانی به نام «گذری» بود. لحظه ای مطلع شدیم که در موقعیت خورشیدی، تعدادی از رزمندگان مجروح و دو نفر هم شهید شده اند. گذری گفت: «برویم سری به برادران موقعیت خورشیدی بزنیم و با آن ها صحبت کنیم تا روحیه شان تقویت شود.» گفتم: «من هم می آیم.» دو سه نفر دیگر هم همراه ما به راه افتادند. بدون این که با شهید عامل- فرمانده گردان- هماهنگ کنیم، به راه افتادیم. به موقعیت خورشیدی که رسیدیم، آقای گذری برای رزمندگان صحبت کرد. آتش دشمن هر لحظه شدیدتر می شد. تقریبا همه افرادی که آن جا بودیم، به نحوی یکی دو تا ترکش نوش جان کردیم. وقتی به موقعیت خودمان- مهدی- برگشتیم، شهید عامل حضور داشت. گفت: «کجا بودید؟» گفتیم: «رفته بودیم به موقعیت خورشیدی.» گفت: «چه کسی گفته بود به آن جا بروید؟» گفتیم:  «همین جوری! وضع موقعیت خورشیدی خوب نبود، رفتیم خبری از بچه ها بگیریم.» خیلی ناراحت شده بود. از بس ناراحت بود نتوانستیم مجروحیت مان را به او اعلام کنیم. مخفیانه پاهایمان را بستیم و به موقعیت خودمان رفتیم

خویشاوندی یکی دیگر از خاطراتش را این گونه نقل می کند: «قبل از انجام عملیات، گردان در موضع مشخصی مستقر می شد. فرمانده گردان ها به همراه شهید عامل برای شناسایی می رفتند. او تأکید داشت نیروها در تردد نباشند تا از کشته و زخمی شدن نیروهایش جلوگیری شود. وقتی به عامل نگاه می کردی، انگار ۶ ماه است حمام نرفته است! تمام سر و صورت و لباس هایش پر خاک بود. فرصتی نداشت به سر و وضع و لباسش برسد. از همه بسیجی ها خاکی تر و متواضع تر بود

پیکر شهیدی که پیدا شد...

«محمد امیر کریمی زاده» از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس نقل می کند: «یک روز در خرمشهر مستقر بودیم، حاج رمضان عامل آمد و گفت: «آقای کریمی آمادگی داری به بستان و تنگه چزابه برویم و خاطرات آن زمان را زنده کنیم.» گفتم: بله. یک ماشین وانت تهیه کردیم و به اتفاق شهید میرزایی، شهید حاج احمد ملک نژاد، خویشاوندی و صمد قارونی، که در حال حاضر جانباز قطع نخاع است، به سمت بستان حرکت کردیم. وقتی به منطقه چزابه رسیدیم، هر یک از خاطراتی که داشتند گفتند. از جمله مکانی را که علی مردانی شهید شده بود. تا این که صمد قارونی یک منطقه ای را نشان داد و گفت: یکی از دوستان این جا شهید شده و پیکر مطهرش هم پیدا نشده است. آقای خویشاوندی با شنیدن این حرف حساس شد و گفت: بیایید سنگرها را حفر کنیم. شاید پیکرش پیدا شود. ما که ۶ نفر بودیم به دو گروه سه نفری تقسیم شدیم و شروع کردیم به کندن زمین. حدود یک ساعتی که مشغول بودیم، دیدیم مقداری مو نمایان شد. وقتی دست می زدیم موها کنده می شد. اطراف موها را آهسته و با احتیاط کندیم که به پیکر شهید رسیدیم. دیدیم همان شهیدی است که صمد قارونی می گفت. پیکر ایشان را با خودرو آوردیم و تحویل تعاون دادیم

خبر شهادت

علی عامل برادر شهید رمضانعلی عامل درباره زمانی که خبر شهادت برادرش را شنید می گوید: شبی که حاج رمضان عامل شهید شده بود در ایلام بودم. آن شب خواب دیدم اما به خاطر خستگی زیاد چندان متوجه مفهوم خوابم نشدم. فقط صبح که بیدار شدم، پریشان و مضطرب بودم که از برادرم خبری نداشتم.

تصمیم گرفتم به منظور کسب اطلاع به اهواز بروم. به محض رسیدن به اهواز تا چشم یکی از دوستان به من افتاد، خواست خودش را از من مخفی کند. از این برخورد متوجه شدم شاید برای برادرم اتفاقی افتاده باشد، گفت: کجا می روی؟ گفتم: «آمده ام از برادرم خبری بگیرم. گفت: بیا با هم تا سایت برویم.

آن جا کاری دارم بعد برمی گردیم».

گفتم: «برویم». حدود سه، چهارساعتی طول کشید تا به مقصد رسیدیم.

ظاهرا می خواست وسیله ای فراهم کند تا به اتفاق به مشهد بیاییم.

من در این فرصت داخل یکی از چادرها رفته و نشسته بودم. بچه ها از همه جا بی خبر بودند و مرا نمی شناختند.

در همین هنگام یکی از نیروها وارد چادر شد و گفت: «این عامل ترکش به کجایش اصابت کرده است؟» تا این مطلب را شنیدم فهمیدم برادرم مجروح یا شهید شده است و از من پنهان می کنند.

برای پیدا کردن دوستم از چادر بیرون آمدم تا اصل جریان را از او بپرسم. پیدایش که کردم، گفت: «ترکش خورده و صبح به اهواز رفته است.پیدایش می کنیم».

گفتم: «اگر مجروح و در اهواز بستری است چرا صبح به من نگفتی تا به ملاقاتش بروم؟ راستش را بگو».

گفت: «شهید شده است...» با اتوبوس به سمت تهران حرکت کردیم و از آن جا به مشهد رفتیم. وقتی به مشهد رسیدیم که جنازه را تشییع و خاکسپاری کرده بودند

نوع مطلب : زندگی نامه ی شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
نرم افزار Noor Quran برنامه ای است شامل نسخه کامل قرآن به همراه تفسیر تک تک آیات.

مکانات این برنامه:
- امکان جستجو در قرآن
- محیطی زیبا
- رابط کاربری ساده
- هماهنگی کامل با گوشی های لمسی (تاچ)
- پشتیبانی از اکثر گوشی های جاوا
- دارای فهرست سوره ها 
- ترجمه و تفسیر
- قابلیت علامت گذاری متن و صفحه
- فونت درشت و خوانا
- حجم کم و...

این نرم افزار توسط مرکز تحقیقات علوم اسلامی تولید و منتشر شده است


    

           منبع:www.takmob.net                                                  دانلود
  • حجم: 3.87 مگابایت
  • رمز:  www.takmob.net                                                                                     لطفا نظر دهید                     


نوع مطلب : موبایل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

روایت رشادت های شهید خادم الشریعه

خرداد ماه سال ۱۳۳۷ بود که «محمد مهدی خادم الشریعه» در شهرستان سرخس چشم به جهان گشود. پدرش به دلیل علاقه فراوانی که به ساحت مقدس امام رضا (ع) داشت، به همراه خانواده به شهر مشهد عزیمت کرد و از آن پس محمد مهدی همسایه بارگاه ملکوتی امام رضا(ع) شد. دوران تحصیل را با موفقیت به پایان رساند و آغاز جوانی اش با قیام و مبارزه مردم علیه رژیم ستمشاهی همزمان شد. ساواک بارها برای دستگیری مهدی نقشه کشید اما هر بار با زیرکی او مواجه شد و در اجرای نقشه هایش ناکام ماند. پس از پیروزی انقلاب، نظم و مدیریت تشکیلاتی اش باعث شد تا مسئولیت دفتر فرماندهی سپاه پاسداران خراسان را به او واگذار کنند. پس از آن، دوره فشرده خلبانی را در تهران طی کرد و راهی جبهه های جنوب شد. در آن جا نیروهای خراسانی را در تیپ ۲۱ امام رضا(ع) سازماندهی کرد و به عنوان اولین فرمانده، مسئولیت رهبری این تیپ را به عهده گرفت. حماسه آفرینی های او و یارانش در چزابه چنان بود که پیر جماران در وصفشان فرمود: «کار رزمندگان ما در چزابه درحد اعجاز بود.» و این اعجاز به حول و قوه الهی از بازوان رزمندگان به ویژه بچه های تیپ ۲۱ امام رضا(ع) به فرماندهی این سردار شهید نمایان شد». محمد مهدی سی و یکم اردیبهشت سال ۱۳۶۱ در عملیات بیت المقدس به دست باغبان هستی گلچین شد و به یاران کربلایی اش پیوست. پیکر مطهرش را در حرم با صفای امام رضا(ع) به خاک سپردند.

آخرین دیدار

«مهین خادم الشریعه» خواهر بزرگ تر شهید محمد مهدی خادم الشریعه است . او که این روزها ۳۰ سالی می شود جای خالی برادر را در خانه احساس می کند هنوز هم یادش هست آخرین باری را که محمد مهدی رفت: «آخرین باری که به مشهد آمده بود، با همیشه خیلی فرق داشت گویی شهادت به او الهام شده بود. از رفتارش پیدا بود از آینده باخبر است. همه وسایل اتاقش را یادداشت و آن چه متعلق به سپاه بود با برچسب مخصوص مشخص کرد حتی لباس هایی را که از سپاه گرفته بود در کیسه ای قرارداد و سفارش کرد همه آن ها را به سپاه برگردانیم».

وقتی شهید میوه بهشتی می خواهد

روایت خاطره شهادت شهید خادم الشریعه که خواهر شهید به نقل از شهید نورا...کاظمیان از همرزمان محمد مهدی نقل می کند هم شنیدنی است: «صبح روز مبعث حال و هوای عجیبی داشت با نیروها برای نماز صبح حاضر نشد و خودش در محل دیگری به اقامه نماز پرداخت. سرسفره صبحانه هم نیامد وقتی علت را پرسیدند گفت: «می خواهم صبحانه را از دست پیامبر (ص) بگیرم.» یک سیب به او تعارف کردند اما نخورد و گفت: «دلم میوه بهشتی می خواهد !»ساعتی بعد به همراه تعدادی از فرماندهان برای بازدید از گردان های مستقر در خطوط نبرد عازم شدیم. محمد مهدی پشت فرمان نشست و من هم در کنارش. او نمی توانست خوشحالی اش را پنهان کند. کم کم به خط اصلی نبرد نزدیک شدیم و صدای شلیک توپ، تانک و خمپاره خبر از نبردی بی امان می داد. ناگهان صدای سوت خمپاره ای بلند شد. محمد مهدی ترمز گرفت. خمپاره آمد و طرف من به زمین خورد چند لحظه بعد سرم را بلند کردم دیدم محمد مهدی سرش را روی فرمان گذاشته گفتم: «حاجی جان سریع حرکت کن تا خمپاره بعدی نیامده!» دست روی شانه اش گذاشتم و محمد مهدی به طرف دیگر افتاد. تعجب کرده بودم چرا که خمپاره به سمت من خورده بود. به صورت محمد نگاه کردم دیدم چهره اش سالم است اما یک ترکش از زیر کلاه رد شده و به شقیقه اش اصابت کرده است

۳ جمعه شگفت انگیز

خواهر شهید محمد مهدی خادم الشریعه در ادامه گفت و گو با اشاره به ۳ جمعه شگفت انگیز در زندگی برادرش چنین می گوید: «سرنوشت محمد مهدی در ۳ جمعه مقدس رقم خورد به طوری که اولین جمعه روز تولد او بود که با بیست و پنجم ذی القعده و روز دحوالارض (روز پهن شدن و گسترده شدن زمین از کعبه) مصادف شد و شهادتش در روزجمعه، بیست و هفتم رجب و بعثت پیامبر اکرم(ص) اتفاق افتاد و سومین جمعه نیز تشییع پیکر و خاک سپاری او بود که با چهارم شعبان و ایام با برکت ولادت امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل (ع) مصادف شد» مهین خادم الشریعه سپس ویژگی های اخلاقی برادر شهیدش را بیان می کند و این گونه ادامه می دهد: «رازداری، مهربانی و منظم بودن از مهم ترین ویژگی های محمد مهدی بود به طوری که همیشه لباس های پاک و تمیزی به تن می کرد و می گفت: دوست دارم طوری شهید شوم که چهره ام سالم بماند

نوع مطلب : زندگی نامه ی شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 22 اسفند 1390



شهید بابا محمد رستمی دهورد در سال 1325 در شهر شهادت مشهد چشم به جهان گشود . در پی زندگی پر بارش به مدرسه قدم گذاشت و شروع به تحصیل كرد و تا پایان دورة ابتدائی ادامة تحصیل داد . شهید در دوران تحصیل فردی بسیار خوب و آرام بود ولی بعلت اینكه در روستا زندگی می كرد و روستا امكاناتی نداشت كه او ادامة تحصیل دهد ترك تحصیل كرد . شهید بابا محمد رستمی دهورد فردی مؤمن و با خدا بود . او از كوچكی نماز و روزه را شروع كرد و وقتی نماز می خواند با یك خضوع و خشوع و روحانیت خاصی در پیشگاه خدا می ایستاد و قرآن مجید را بسیار خوب می خواند و در جلسات مذهبی و سخنرانیها شركت داشت .

در دوران انقلاب او شركت فعال داشت شهید و یازده نفر از دوستانش 12 پرچم بنام 12 امام بلند كردند و شروع به تظاهرات كردند. همان شب مأمورین رژیم سفاك پهلوی به آنها حمله كرد و همه فرار كردند بجز شهید كه مأمورین او را گرفتند و كتك خیلی بدی زدند كه توسط آقای شیرازی آزاد شد . در مسجد دیدگاه لشكر هم یكی از برادرها سخنرانی می كرده و مأمورین به آنجا حمله كردند و شهید را هم كه در آنجا حضور داشت گرفتند و باز هم به ددمنشیهای خودشان ادامه دادند و او را كتك زدند و یك شب هم او را در منزل گرفتند . در یكشنبه خونین در حالیكه یك ماشین ارتشی به او نزدیك شده بود و شروع به تیراندازی كرد شهید كه یك كلاه سرش گذاشته بود فقط 2 چشمان او مشخص بوده فوری نرده های بیمارستان امام رضا را از جا می كند و بسوی مأمورین رژیم ساواك پرتاب می كند .

 شهید پیش از پیروزی انقلاب كارمند اداره اصلاحات ارضی بود ولی پس از پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام امت خمینی بت شكن به سپاه رفت و فعالیت بسیار كرد بطوری كه فرمانده عملیات در سپاه پاسداران شد و اكثر اوقات به جبهة نبرد حق علیه باطل می رفت . شهید با هوش و ذكاوتی كه داشت اكثر مشكلات اقوامش را حل می كرد و هرگز دلش نمی خواست كسی ناراحتی داشته باشد آنقدر شهید مؤمن و متقی بود و كلامش نفوذ خاصی داشت كه اگر با كسی صحبت می كرد كه ضد انقلاب بود فوری روی او اثرمی گذاشت و قانعش می كرد .

 او تمام وجودش در امام امت خلاصه می شد و می گفت حاضرم خودم و 3 فرزندم فدای یك لحظة زندگی و عمر امام بشویم . وقتی امام سخنرانی می كردند كسی جرأت حرف زدن را نداشت و همیشه در مورد اطاعت از اوامر امام به همه سفارش می كرد . او با شروع جنگ در كردستان 2 سال در سنندج ـ سقز با ضد انقلابیون به مبارزه پرداخت و هدفش پیروزی نیروهای حق بر كفار و دشمنان اسلام بود . شهید به همسرش می گفت : اگر خدا توفیق شهادت به من داد از تو راضی نیستم اگر اشكی بریزی باید شیرینی پخش كنید و همچنین می گفت : پسرم باید اسلحه مرا بردارد و راهم را ادامه بدهد و شما هم راه مرا ادامه دهید و راضی نیستم اگر كسی به تو تسلیت بگوید باید همه به تو تبیریك بگویند . شهید مدت 2 سال در جبهة كردستان بود .

 5 / 3 سال در اهواز جنگ كرد و مدتی در سوسنگرد كه در آنجا 60 پاسدار سوسنگرد را آزاد كرد و 25 روز در گنبد با ضد انقلابیون جنگ كرد در راه رفتن به اهواز شهید به همراه برادر دیگری در 40 كیلومتری سبزوار بر اثر تصادف و چپ شدن ماشین آنها به درجه شهادت رسیده و به لقاء ا… پیوست



نوع مطلب : زندگی نامه ی شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
1**
ساعت فلش مذهبی 2*
3* 4** 5** 7** 8*******